نیم ساعت مانده به زمستان ...

شب سردیه ! 

اینو ساعت 7 وقتی داشتم از پارسا و علی جدا می شدم ، تو دلم ،

با صدای بلند گفتم ! 

وقتی که با موبایلی که شارژ نداره که برات آهنگ بخونه و خودت که حوصله نداری پیاده بری باشی ، مجبوری که بشینی تو تاکسی و برای رهایی از شر این که الان با این سرعت رفتن راننده ، یا می میریم یا یکی رو میکشیم ! مجبور میشی فکر کنی !

فکر کنیا ! 

از اون جرقه ها که یه دفعه میخوره تو ذهنت و تا کل وجودت رو به آتیش نکشه ،

ولت نمیکنه!

نشستم و فکر کردم : 

چی شد دقیقا که ما اینطوری شدیم ؟

-----------------------------------------

ساعت چند دقیقه به 10 !

مکان چند (یک ) صندلی مانده به دیوار از سمت چپ ، کلاس آلی !

حس میکردم که دارم از گشنگی می میرم  و همین حس رو در مورد خواب داشتم ! نمیدونم این شکم و مغز با خودشون فکر نمیکردن که اگه من هر کدوم رو انجام بدم ، اون یکی یعنی تعطیل ؟؟؟

یه دفعه دیدم استاد تموم کرد ، با تمام غرغر هام که چرا تموم نمیشه ، تعجب کردم ! 

سابقه نداشت ! استاد کاری داری ؟ میخای بری دقاع ؟

(البته تیکه من مبنی بر این که من هم یه زمانی هافبک بودم یادتون نره ! )

میخاد 10 دقیقه برامون صحبت کنه ! 10 دقیقه ! 

صحبت هایش را شروع کرد . 

مورد اول را که گفت ، گفتم چقدر استاد ، به حرف هایی که بهش میزنیم توجه میکنه ! و بیشتر خوشم اومد از حرف هایی که زد ، از این که سوال ما ، سوال هر روز خودش است  و خودش هم زیاد جواب قانع کننده ای ندارد ! 

و اما مورد دوم ، حرف های استاد خیلی قشنگ بود و در عین حال سنگین !

این که یادمون رفته دیگرانی هم هستند ! این که تو کلاس ، همه همکلاسی هستیم ! 

این که باید با هم بسازیم ، این که باید برای هم بسوزیم ! 

حرف هایش قشنگ بود و به دل مینشست ! از آن حرف هایی که خیلی وقته گم شده ! 

حرف دوست داشتن بود ! حرف اهمیت دادن بود ! 

از آن حرف هایی که کنج ذهنت منویسی که شب ، برسی خانه و استاتوسش کنی تو واتس اپ و کلی کیف کنی با خودت که چقدر هنرمندی و روشنفکر ! 

حرف های استاد تمام شد ، فقط یک سوال کرد ! یک سوال ! 

حالا ، امتحان کی باشه بچه ها ؟ 

و دوباره دیدم ! دوباره چیزی که میگفت رو دیدم !

این که نمیخواهیم حرف هم رو گوش کنیم ! این که ، برای هم اهمیت قائل نیستیم ! 

خنده ام گرفته بود !

استاد رو دیدم که بدجوری حرص میخورد ، حرص 10 دقیقه حرفهایی که زد و سوخت ! حرص اهمیت ندادن ، که بدجوری عصبانی ت میکنه ! 

در بین هیاهو شنبه و چهارشنبه و تو بودی و من نبودم ! استاد همه رو ساکت کرد 

گچ را برداشت ، این بار نوشتنش روی تخته را دوست نداشت ، مطمئنم ! 

فقط فکر نکرد ! فقط فکر نکرد که 10 ام  شنبه است یا سه شنبه ! فقط میدانست باید هفته بعد باشد !

اهمیتی نداشت برایش ، که برای نسلی که سر سلام نکردن به هم ، هنوز سر و کله میزنند ، تقویم باز کند و بداند که 7 ام شنبه مورد نظرش است ! 

نوشت : امتحان آلی : 7/10/92 

و رفت ! بدون خداحافظی ، بدون نگاه کردن به پشت سرش ! 

قطع امید کرد !

میدانست مانند سایر دانشجویانش (حالت مورد علاقه ما ، که حداقل تنها نباشیم ! ) ما اهل این کارها نیستیم ! ما اهل نظم نیستیم !

و ما اهل آن نیستیم که به خاطر عروسی شب قبل امتحان امتحانی را عقب و جلو کنیم ! که این حرف ها فقط به خواب تعلق دارد و سرزمینی که در آن دلفین ها پرواز میکنند و برگرفته از کتاب آدم هایی که وجود ندارند و نداشتند ! 

و هنوز که این مطلب رو مینویسم ، شب سردیه ! 

امیدوارم زمستون سردی نباشه !

زیر پتو های گرممان ، روی بالشت های خنده در خوابگاه و خانه های دانشجویی مان ! وسط مغز تخمه و پسته این شب عزیز ، به حرف هایی که شنیدیم و اهمیت ندادیم ، باز هم فکر کنیم ! 

لا اقل ، ادای فکر کردن رو در بیاوریم .

 

شب یلدا شما مبارک ! 

مهدی سیف آبادی 

کوچکترین ورودی شیمی کاربردی مهر91 

نیم ساعت مانده به آغاز زمستان 

 

 

/ 1 نظر / 16 بازدید
فروغ رضایی

[ناراحت] واقعا ناراحت کننده است. بچه ها من نه ب عنوان یک کسی که ازتون بزرگترم نه، ب عنوان کسی که الان هفتمین ترمم رو تو این دانشگاه میگذرونم بهتون میگم هیچی مثل صمیمیت و گذشت بین بچه های کلاس اونم تو دانشگاه نمیتونه لذت بخش باشه. ی جوری باشین ک بعد از گذشت چهار سال، جداشدن از همیدیگه آرزوتون نباشه...