به بهانه پایان ترم

امشب داشتم سریال میدیدم!

سریال "Breaking Bad"

یک قسمتی از داستان وضعیت خیلی ناجور بود! انتهای ناامیدی و بدبختی! شاید تا زمانی که ساعت ها ننویسم نمیفهمید راجع به چه وضعیتی صحبت میکنم!

بگذریم! خانواده ای که داشت از هم میپاشید جایی دعوت شد تا در جشن تولد یکی از دوستان دوران دانشگاه بابای خانواده شرکت کنه!

وقتی همه دور هم جمع شدن، کم کم خاطرات دوران دانشگاه به وسط کشیده شد و اونقدر خندیدن و خوشحال بودن که تا چند دقیقه حتی من فراموش کرده بودم چقدر ناراحتی پشت تک تک سلول های این خانواده ی پنجاه ساله جمع شده!

همکلاسی، الان دیگه خیلی موفق شده بود و همه ی افراد حاضر در اون جشن همگی جزء بزرگترین های دوران خودشون بودن!

که یک دفعه همکلاسی برگشت و گفت: عجب دورانی بود! بهترین لحظات زندگیم!

....................................................................................

و من، همین من که در همین لحظات انگشتانم رقص دکمه های کیبرد را پس از مدتها به یاد می آورد ؛ مدتها بود چنان سیلی سنگینی از جمله ای به این کوتاهی نخورده بودم!

چنان سنگین که صدای زنگش تا فرسنگ های خاطراتم پیچید و این عایق های صوتی بیخیالی را در هم شکست...

که چه خواهیم کرد؟

سال ها بعد که در پس برگ برگ زندگیمان، عزیزانمان را از دست دادیم؛ چه خواهیم کرد؟

به که پناه خواهیم آورد؟

سال ها بعد که دیگر نه انجمنی خواهد بود، نه کلاسی، نه دانشگاهی، نه همایشی، نه بهانه ای برای با هم بودن؛ چه خواهیم کرد؟

چقدر میگذرد از اولین سلاممان؟

یک سال پیش؟

که چرا فاصله ها را به جای کم کردن، با خط تیره ای سفت و نابخشودنی پر کردیم؟

که چرا نشد "دوست" باشیم؟

که چرا به جای دوست، قاضی بودیم؟

و ناگاه یادم آمد حسم را!

که دیگر این روزها برخلاف گذشته، به راحتی از نیمکت ها و صندلی های کلاس درس میگذرم!

که دیگر این روزها برخلاف گذشته، برایم فرقی ندارد قضاوت دیگران چه باشد!

که دیگر این روزها برخلاف گذشته، من هم معنای "عادی" بودن را فهمیده ام!

که چه کردیم با خاطرات خوبمان؟

که چرا به جای آلبوم ها، انباری هایمان منزلگاه لحظات خوبمان شد؟

که چرا دیگر "سلام آخر" در آخرین روز ترم، بغض را بر گلویم تحمیل نمیکند؟

که چرا دیگر بود و نبودها، معادله را بهم نخواهند زد؟

که چرا به جای "ما"، هرکس ضمیر خاص خودش را دارد؟

و جوابی نبود!

جز آگاهی بر مجموع مقادیر حماقت هایمان؛ که این روزها تابعی ست از خودخواهی هایمان!

حال میفهمم چرا این روزها موسیقی بی کلام را بیشتر میپسندم!

از "حرف ها" خسته ام و از "سکوت" میترسم!

دلیلش همین باید باشد!

دیر شده است!

و من مدتهاست قایقم را،کفش های سهراب، حسرت امید و ترس فروغ را جایی دور از هیاهوی این خرابی ها پنهان کرده ام!

تا آنجا مسیری نیست! بهایش تمام "من" هایت است! خرجشان کنیم تا باطل نشده اند!

که بعد از آن، سرزمین حسرت ها را به ارث خواهیم برد...

دستم که نه، روحم را بگیر و با من بیا....

 

 

سهند

پنجشنبه؛ سوم بهمن ماه یکهزار و سیصد و نود و دو

۰۰:۵۲

/ 14 نظر / 20 بازدید
نمایش نظرات قبلی
برگ نگاه

با اینکه ترم سوم خاطرات خوب و به یاد موندنی کم نداشته واسم ولی همیشه خاطرات تلخ غلبه میکنن بر نوع خوبش !! ولی مطمئنم ترم دیگه ترم بسیار بهتری خواهد بود...و نمیخوام بزارم بعد از پایان این چهار سال ، با حسرت به گذشته نگاه کنم. انشاالله...

yasma

شاید بعدها حسرت همین نداشتنها و قاطی نشدن ها رو بخوریم! خانم رضایی رو هم نمیذاریم که بره،البته اگه خودم اینجا باشم![لبخند]

ساجده

خيلي خوب نوشتيد...هروقت پست هايي شبيه به اين پست؛ميخونم؛پستهايي كه يادآوري ميكنن اخاطرات و لحظه هامون داخل اين1سال وچندماه؛كه چه خاطرات خوبي داشتيم و خوبترشون كرديم وچه خاطرات خوبي داشتيم و خرابشون كرديم؛همش حسرت ميخورم و بغض ميكنم كه چرانميتونيم تولحظات خوب و قشنگ باقي بمونيم و اين لحظات چرا سريع ميگذرن؛چرابايدسالهابعدبه يادشون بيارمو اشك بريزم بخاطراينكه حالاوجودندارند؛يا بخاطرازدست دادن لحظاتي كه ميتونست خيلي قشنگ باشه؛و خراب شدحسرت بخورم؟چرا لحظاتي رو كه ميتونست همش قشنگ و پرازخاطرات خوب باشه رو نتونستيم حفظ كنيم ك حالابگيم بيشترچيزي ك يادم ميادخاطرات و لحظات بده؟آخه چرا خودمون با پاي خودمون لگدبزنيم به لحظه هاييكه ميتونه بهترين خاطراتو واسه خودمون و اطرافيانمون؛ايجادكنه؟؟؟

amis

شما هميشه خوب احساساتتون رو روي کاغذ ميارين,شايد احساس همه باشه , تا زماني که همه يه چيزو بخوان هيچ مشکلي نميتونه دوستي هامون رو از ما بگيره,ولي اگر حتي يه نفرم باشه که به فکر خودش باشه ديگه اسمشو دوستي و با هم بودن نميشه گذاشت, ماها به هم اعتماد کرديم,اعتماد داريم,و خواهيم داشت,همه چي به خودمون بستگي داره و همه چيز درست خواهد شد

amis

ترم چهار ميتونه مثل ترم دو پر از خاطره باشه[گل]

najmeh

دلنوشته ی خیلی قشنگی بود.ای کاش بتونیم قدر روز هایی ک در کنار همیم رو بیشتر بدونیم قدر لحظه های شیرین و تلخی ک در این یک سال و چند ماه در کنار هم بودیم ،اخه این با هم بودن ها خیلی با ارزشه ،با هم بودن هایی ک شاید هیچ وقت تکرار نشن پس خرابشون نکنیم و کاری نکنیم ک بعد از جدا شدنمون از هم بگیم ای کاش قدر روزهای با هم بودنمون رو درک میکردیم [گل][گل]

فاطمه

از دیشب که پست رو دیدم تا الان که 24 ساعت گذشته و من به اینترنت دسترسی نداشتم فرصت خوبی بود برای فکر کردن به حرفهای شما و این 3 ترمی که گذشت. هیچی پیدا نکردم جزگفتن اینکه متاسفم برای همه لحظه هایی که میتونست شیرین باشه و نشد. راستی استاد گرامی تجزیه بالاخره نمرات رو زد.

احسان

این یه وب دیگه است ؟اقا رو نکرده بودی!!! +جدا تحت تاثیر قرار گرفتم مث دوران دبیرستان میموند مثالت..

پارسا

گاهی نساختن خاطره و یا جلوگیری از ادامه ی ساختنش روش بهتریه...

احسان

داداش اپ کن دیگه دلمون پوسید.منم برزوم در ضمن!