پیانیست...

روزگار ، بی رحم است .

این اولین جمله کتاب من خواهد بود . روزگار بیرحم است . انتظار دارم خواننده تا این را دید بگوید : عجب جمله قشنگی ، آفرین ! اما فارغ از این که الان ، این آفرین را نثارم میکنی یا نه ، میخواهم داستانی بگویم از بیرحمی روزگار :

روزی روزگاری ، پیانیستی بود و پیانو یی خاک گرفته گوشه اتاق

 جهان قصه ما تنها همین بود ،لطفا نپرسید که بود ، چه میکرد و غذایش چه بود و چه رنگی دوست داشت ! لطفا خواننده خوبی باشید !! مطمئن باشید اهمیتی ندارد این ها ، حتی برای خودش !!

 تمام دنیای پیانیست ، پیانوی خاک گرفته اش بود و تک ضرب های انگشت های باریک و بلندش روی تک تک مستطیل های سیاه و سفیدی که اسمش را نمیدانم !  

پیانیست قصه ما ، صبح ها با امید نواختن یک موسیقی جدید ، از خواب برمیخاست ، تا ظهر موسیقی میساخت و شب ها با نت های موسیقی اش روی همان پیانو میخوابید !

روزی از روزها ، در حین امتحان کردن یکی از موسیقی ها ، دخترکی زیبا ، نظرش به خانه پیانیست جلب شد! از پشت تک شیشه خاک گرفته خانه  ، جوانکی دید که با سرخوشی ، انگشت های خود را بالا و پایین میبرد و موسیقی زیبایی مینوازد .  

روزها میگذشت و دختر بیش از پیش به آن خانه محقر سر میزد ، در پشت آن تک پنجره می ایستاد و بدون این که سر و صدایی ایجاد کند ، تنها به موسیقی گوش میکرد و لذت میبرد .

و باز روزها میگذشت و دختر هر روز ، راس ساعت ، در همان جا می ایستاد و به موسیقی گوش میکرد .

رفته رفته دختر متوجه شد که عاشق جوانک پیانیست شده است . عاشق آن کت فراک سیاه و رنگ و رو رفته اش ، عاشق آن انگشت های بلند و باریک و عاشق سر تکان دادنش هنگام نواختن نت های موسیقی ...

 

دختر ، در ذهنش ، رویا ها ساخت از خانه ، از قرار های عاشقانه ، از موسیقی های دلبرانه ...

روز ها گذشت و دختر با عشقی که در دل ساخته بود خوش بود . با رویاهایی که میساخت ...

 

در پشت تک شیشه آن خانه رنگ و رو رفته ، دخترک تنها نیم رخ جوانی را میدید که هنگام موسیقی نواختن ، سر به سمت راست برده و لبخند میزند . دخترک ، سر به شیشه میکوبید تا ببیند چه کسی در سمت راست جوانک ایستاده است که این گونه لبخند جوانک را بر می انگیزد ! اما تک پنجره خانه جوانک ، هیچ دیدی به بقیه خانه نداشت .  

دخترک ، با لبخند های جوانک ، غمگین میشد . مریض میشد . دحترک روزی 100 بار از خودش ، از دلش ، از عقلش و از هر که میشناخت و میدید میپرسید :   

نکند جوانک قصه ما ، نامزد دارد و در خانه برای عشقی موسیقی میزند که از قبل ها وجود داشته است ؟

نکند تمام این عشق و علاقه دخترک ، عشق به فردی است که به او توجهی ندارد ؟؟

 

دخترک ، نمیتوانست توجیهی بیابد ، پس بیشتر به افکار بد دامن میزد و روز به روز غمگین تر میشد .

 

چندین ماه گذشت .

دخترک غمگین و غمگین تر شد . لاغر و لاغرتر شد و پوستی شد روی استخوان .

یک روز ، دخترک تصمیمی گرفت . تصمیم گرفت که بپرد از خواب ناز . تصمیم گرفت که رها شود از شر رویاهایی که واقیعت ندارند . رها شود از هر چه عشق و هوس بچگانه است ...

امروز دخترک قصه ما ، غمگین و تنها ، از خانه پیانیست برمیگشت .

 امروز برایش روی شبشه های مه گرفته نوشته بود : خداحافظ !

 

دخترک

 نصفه شب

 خودکشی کرد .

اما فردا صبح

 صدای پیانویی دیگر شنیده نخواهد شد .

امشب

 تک پنجره یک خانه

 جسد یک پیانیست را خیره به یک آینه تنظیم شده نشان خواهد داد .

 

لعنت به داستان هایی که همیشه تلخ تمام میشوند .

پس ، حالا میفمید که چرا میگویم روزگار بی رحم است ؟؟نه ؟؟

 

پایان 

مهدی سیف آبادی 

 

 

 

 

 

/ 7 نظر / 13 بازدید
سمانه نوری

چه پایان غم انگیزی[ناراحت] ولی زیبا بود. از خودتون بود ؟؟؟[تعجب]

chemistry

داستان قشنگی بود ولی این همه بد بینی به زندگی رو دوست ندارم!

سهند

سلام بعد از مدتها داستان رو به طور کامل متوجه نشدم! اما ته مایش قشنگ بود! روزگار بی رحم نیست، آنچه ما انسان ها از دیگران میسازیم و بر سر خودمان نازل میکنیم، بلای انسانی ست و انتهای بی رحمی!

ساجده

خيلي داستان جالب و قشنگي بود‏@‏

ابرنگ

نمیدونم چی باید گفت ... [گل][گل][گل]

برگ نگاه

[ناراحت]

مهدی سیف آبادی

مرسی از همه دوستان [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل] [گل]