اشپزی با متدهای پیشرفته

شب بود و گرسنگی همچون بزمجه ای با ناخن های تیز معدمان را چنگ میزد, و در حین چنگ زدن صداهای نه چندان خوشایندی از خود در میاورد,چنان که چهار ستون بدن را به لرزه می انداخت که ناگهان بنده و رفیق شفیق گرمابه و گلستان (امیس)از صداهای بزمجه های لنگر انداخته در معده های یکدیگر ترسیده و سعی در کشتار انها کردیم و راهمان برای مبارزه با انها پخت سیب زمینی های نیمه گندیده ای بود که چندی پیش  انها را در تراس گذاشته بودیم ,بنده مشغول پوست گیری انها بودم و اگر بخواهم شرح مختصرو ساده ای ازنحوه پوست گیری انها بدهم باید بگویم که اگر یک سیب زمینی کامل و سالم را به صورت کسر 1/1 در نظر بگیریم,4/1 ان که به علت مشکلات گندیدگی از دور خارج میشد و 6/5 از 4/3 باقی مانده هم در حین انجام عملیات به علت مهارت های ویژه اینجانب در امر پوست گیری همراه با پوست جدا و به زباله دان ملحق میشد و از انجایی که بر روی کار خویش تعصب ویژه ای دارم و معتقد بر جمله معروف کار را که کرد,همان که شروع و تمام کرد هستم حاضربه همراهی هیچ یک از3 نفرحاضر در جمع  با خود نشده و در مقابل حرص و جوش انها برای گرفتن چاقو و سیب زمینی که همیشه از انها فراریند , پایداری کردم,بعد از مدت ها عملیات بر روی سیب زمینی های عزیز , تبدیل به دیب دمینی شدند و حال زمان پختشان بود که در این قسمت از برنامه یاری سبز امیس را پذیرفته و به همراه کلیه ی لوازم وسایل لازم برای هنرنمایی هر چه تمام تر  به مطبخ خانه ای واقع در ان سوی مرز ها رهسپار شدیم,به علت دسترسی سخت به اب سیب زمینی ها را قبل از تبدیل به دیب دمینی نشسته بودیم و به همین علت رنگی زرد کدر بسیار زشتی به خود گرفته بودند و از انجا که خیلی هم گرسنه بودیم و دیگر فرصتی برای شستن انها نبود و نفس لوامه هم پی در پی یک قسمت از مغزمان را به خود مشغول کرده بود که بشوریمشان, در یک لحظه چشمان خویش را بسته و برای این که به او بفهمانیم تحریکاتش دیگر برای شستن سیب زمینی ها فایده ای ندارد, به سرعت روغن را بر روی انها خالی نموده و بحمدا... دیگر راهی برای شستشان نبود, ماهی تابه را بر روی اجاق گذاشته و از انجا که چشممان به عوض شدن رنگشان در حین پخت سفید شده بود و از طرفی با چشم بسته هم نمیشد با ان رنگ خوردشان و از انجا که هیچ وقت برای هیچ کاری دیر نیست تصمیم گرفتیم سیب زمینی های نیمه سرخ شده را بشوییم , و انها را یکجا در همان حالت روغن داغ و....زیر شیر اب برده و فارغ از صدا و دود وصحنه نا خوشایند ایجاد شده ,هر چه سیب ها را میشستیم رنگشان عوض نمیشد و به همان حالت چرکی باقی میماندند در نهایت راضی به ادامه پخت شدیم و دست از سر ان بیچاره ها برداشتیم ,و حال شاهد ماهی تابه ای حاوی روغن و اب و سیب زمینی های وا رفته و له شده بودیم و بر اساس نتایج حاصل از محاسبات به این نتیجه رسیده بودیم  که با وجود ان مقدار اب در ماهی تابه احتمال سوختنشان به هیچ وجه نمیرود و با خیال راحت گرم صحبت بودیم که متوجه شدیم گویا اندکی سوخته اند و بعد با مقداری ادویه و به خصوص فلفل سیاه که خداوند همواره نگهدارشان باشد تمامی نقص ها را پنهان نموده و با ذوق و شوقی وصف ناپذیر به اتاق رفته و با دوستان هم اتاقی مشغول خوردن شدیم و فقط دلمان به حالشان میسوخت که نمیدانستند چه دارند میخورند    

                   

/ 15 نظر / 8 بازدید
نمایش نظرات قبلی
ابرنگ

برگ نگاه> به جان خود حیطه تخصصی منم محسوب میشه[نیشخند] نه بابا دانشجو ها دیگه عادت کردن فقط یاداوریشون کردم [نیشخند] منتظر نظر تخصصیت هستم [چشمک]

ابرنگ

najme> نه نجمه نگران نباش تو چیزیو از دست ندادی[ناراحت] ببین اصلا هدف من از این پست این بود که از عذاب وجدان این که نمیدونی چی به خوردت دادیم راحت شم[ناراحت],باور کن اون لقمه ها که میگرفتی و با خیال راحت میذاشتی دهنت, 4ستون بدنم میلرزید[نیشخند] بعد موندم شما 2 تا اخه چطوری اون سیب زمینی ها رو انقد خوشمزه میخوردین [خنثی] فنون اشپزی که دست خودمه,فرصت بشه بهت یاد میدم فقط وقتم پره ,حالا شاید واست یه فکری کردم[مغرور]

ابرنگ

مهدی سیف ابادی> البته که به هنرنمایی های شما در امر اشپزی نمیرسه,استثناا تو این یه کار خانوما انگشت کوچیکه اقایون هم نمیشن[نیشخند] چشم ممنون از پیشنهادتون , حتما این کار رو میکنم[لبخند]

ابرنگ

مائده> دستم این پستو گذاشت[نیشخند] اصلا این میکروبا واسه سلامتی لازمن,پیشنهاد میکنم امتحانش کن[چشمک] نه نه کاملا زنده و سر حال به اشپزی های بعدی با همون متد ادامه دادیم[چشمک]

فروغ رضایی

[سبز] چطور تونستین بخورینش!!!! خیلی وحشتناکه.

ابرنگ

فروغ رضایی>ولی خیلی خوش گذشت بهمون تو اشپزخونه,مزش اتفاقاخوب شده بود به نحوه درست کردنش فکر نمیکردی خیلی وحشتناک نبود[نیشخند]

فاطمه

سحر یه سوال[سوال] اینی که درست کردین خوردنی بود عایا؟[سوال] من دیگه با چه جرئتی بیام خوابگاه؟[تعجب]

سهند

برای یه سیب زمینی(!!!) سرخ کردن داستان خیلی کوتاهی بود! داستان سیب زمینی سرخ کردن ما یه کتابی میشه! قشنگ بود! شبیه نوشته های آل احمد نوشتین!

ابرنگ

فاطمه> بلی بلی خوردنی بود حتما[نیشخند] خوب همین دیگه ,فاطمه ما همه غذاهامونو به همین روش و روش های بدتر از این درست میکنیم , دیگه هر وقت اومدی واسه خودت که غذا میاری واسه ما هم بیار دیگه[چشمک]

ابرنگ

سهند>پس با این حساب منتظر کتابتون هستیم [نیشخند] ممنون لطف دارین[گل]