ثانیه شمار برنامه سه ستاره همین الان از چهار ساعت گذشت و من بالاخره بعد از نیم ساعت خیره شدن به کیبرد تصمیم گرفتم بنویسم!هرچند سروش صحت را دوست دارم، این واجب تر است!

یاد دبیر ادبیات دوران راهنمایی ام افتادم! آقای پیروزمند! یادش بخیر! یکی از با شخصیت ترین آدم هاییست که تا بحال دیده ام! میگفت این موضوع "تابستان خود را چگونه گذراندید؟" یا "تعطیلات نوروز خود را چگونه گذراندید؟" بر خلاف تصور شما موضوعی مسخره نیست! هزاران بار درگیر شدیم در آن سال ها! من دنبال موضوع آزاد بودم! از همان بچگی فرصت طلب بودم! منتظر فرصت بودم برای زدن حرف های خودم! گویی دیگر پوشیده نیست بر کسی!

تا این چند روز آخر که به حرفش رسیده ام! به سال گذشته فکر میکنم! و گذشته ی سال گذشته که میشود سال های گذشته! آنقدر اینور و آنور گفتند سال نو دارد می آید که مجبور شدیم باور کنیم سال نو دارد می آید! وگرنه ما کجا و سال نو کجا! ما که در تکرار خود غوطه ور شده ایم سال نو دیگر معنی ندارد! برای ما که شدیم آینه هایی موازی برای منعکس کردن نفرت و کینه تا بینهایت، تحویل سال یک ثانیه ای هیچ معنای خاصی ندارد جز بهانه ای کوتاه! تا اینجا آمدم مثل همیشه نقش انسان های فهیم را بازی کنم، انسان هایی که خیلی چیزها میفهمند و دیگران را سرزنش میکنند! بعد ترسیدم این زندگی که یک سالی ست روی خوش نشان میدهد نکند از بازی خسته شود و بزند همه چیز را خراب کند! یادم آمد!

یادم آمد هیچ سالی بی اعتراف تحویل نشده! حتی یادم می آید هر بار که اعتراف کرده ایم به خود و آنچه که هستیم، خود تحویل سالی چداگانه بوده! یعنی چندین سال تحویل در یک بار چرخیدن زمین! مثل هر بار که از چرخیدن دور خودمان و دور زدن دیگران ایستاده ایم!

خلاصه اش، سال گذشته سالی ماورای خوب بودن بود! سال هدیه های الهی بود! سال بدست آوردن بود! سالی که فاصله ی خواستن ما تا برآورده کردن خدا خیلی کوتاه بود! مثل معجزات پیامبران هزینه اش هم کم نبود! بسیار از دست دادن رقم خورد، بسیار سرد و گرم شدن ها که حس شد، و سکوت های بسیاری که متحمل شدیم! بسیار انسان هایی که خوب دیده بودیمشان، نقابشان افتاد و بسیار انسان هایی که بد می دیدیمشان، خوبی شان از تخیلات ما سبقت گرفت! سال شگفتی ها بود! سالی که معادلات همیشگی جواب نمیداد! سالی که باید میفهمیدیم هیچ چیز محال نیست!

ثانیه شمار شبکه سه از دو ساعت و نیم گذشت! آنقدر مکث کردم که یادم رفت چه میخواستم بگویم! میخواستم سطر ها بنویسم! همیشه همینجور بوده! یک عالمه حرف که یا گفته نمیشوند یا بر عکسشان گفته میشود!

آرزوی خوشحالی؛ کوچکترین هدیه برای تمام آنهایی ست که نمیشناسیم و کوچکترین جبران برای آنها که خواسته و ناخواسته آزردیم...

موضوع آزاد هنوز بهترین است! ای کاش سال دیگر؛ سال ققنوس بود و بجای سبزه، خاکستر بر سر سفره های هفت سین مان!

سال نو همگی مبارک!





تاريخ : پنجشنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩٢ | ٧:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

تاجری اَره آورد و پای یک منظره را امضا کرد

 

-سید حسن حسینی

-بعضی وقتا یادمون میره با حرف ها و کارامون پای چی رو امضا میکنیم!





تاريخ : دوشنبه ۱٤ بهمن ۱۳٩٢ | ۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

آدم ها می آیند!

درد ها را میخوانند!

اگر خوششان آمد می خندند...

اگر بیشتر دوست داشتند، کپی می کنند!

اگر برای نویسنده اش ارزش قائل بودند نظر میگذارند!

اما...

هیچکدام نمیتوانند دردی که در مطالب هست را حس کنند!

 

- پست ۲۰۰م من توی وبلاگ بیا بگو! دروغ نمیگم، فکر نمیکردم به اینجا برسه.





تاريخ : شنبه ۱٢ بهمن ۱۳٩٢ | ٢:٠٠ ‎ق.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

امشب داشتم سریال میدیدم!

سریال "Breaking Bad"

یک قسمتی از داستان وضعیت خیلی ناجور بود! انتهای ناامیدی و بدبختی! شاید تا زمانی که ساعت ها ننویسم نمیفهمید راجع به چه وضعیتی صحبت میکنم!

بگذریم! خانواده ای که داشت از هم میپاشید جایی دعوت شد تا در جشن تولد یکی از دوستان دوران دانشگاه بابای خانواده شرکت کنه!

وقتی همه دور هم جمع شدن، کم کم خاطرات دوران دانشگاه به وسط کشیده شد و اونقدر خندیدن و خوشحال بودن که تا چند دقیقه حتی من فراموش کرده بودم چقدر ناراحتی پشت تک تک سلول های این خانواده ی پنجاه ساله جمع شده!

همکلاسی، الان دیگه خیلی موفق شده بود و همه ی افراد حاضر در اون جشن همگی جزء بزرگترین های دوران خودشون بودن!

که یک دفعه همکلاسی برگشت و گفت: عجب دورانی بود! بهترین لحظات زندگیم!

....................................................................................

و من، همین من که در همین لحظات انگشتانم رقص دکمه های کیبرد را پس از مدتها به یاد می آورد ؛ مدتها بود چنان سیلی سنگینی از جمله ای به این کوتاهی نخورده بودم!

چنان سنگین که صدای زنگش تا فرسنگ های خاطراتم پیچید و این عایق های صوتی بیخیالی را در هم شکست...

که چه خواهیم کرد؟

سال ها بعد که در پس برگ برگ زندگیمان، عزیزانمان را از دست دادیم؛ چه خواهیم کرد؟

به که پناه خواهیم آورد؟

سال ها بعد که دیگر نه انجمنی خواهد بود، نه کلاسی، نه دانشگاهی، نه همایشی، نه بهانه ای برای با هم بودن؛ چه خواهیم کرد؟

چقدر میگذرد از اولین سلاممان؟

یک سال پیش؟

که چرا فاصله ها را به جای کم کردن، با خط تیره ای سفت و نابخشودنی پر کردیم؟

که چرا نشد "دوست" باشیم؟

که چرا به جای دوست، قاضی بودیم؟

و ناگاه یادم آمد حسم را!

که دیگر این روزها برخلاف گذشته، به راحتی از نیمکت ها و صندلی های کلاس درس میگذرم!

که دیگر این روزها برخلاف گذشته، برایم فرقی ندارد قضاوت دیگران چه باشد!

که دیگر این روزها برخلاف گذشته، من هم معنای "عادی" بودن را فهمیده ام!

که چه کردیم با خاطرات خوبمان؟

که چرا به جای آلبوم ها، انباری هایمان منزلگاه لحظات خوبمان شد؟

که چرا دیگر "سلام آخر" در آخرین روز ترم، بغض را بر گلویم تحمیل نمیکند؟

که چرا دیگر بود و نبودها، معادله را بهم نخواهند زد؟

که چرا به جای "ما"، هرکس ضمیر خاص خودش را دارد؟

و جوابی نبود!

جز آگاهی بر مجموع مقادیر حماقت هایمان؛ که این روزها تابعی ست از خودخواهی هایمان!

حال میفهمم چرا این روزها موسیقی بی کلام را بیشتر میپسندم!

از "حرف ها" خسته ام و از "سکوت" میترسم!

دلیلش همین باید باشد!

دیر شده است!

و من مدتهاست قایقم را،کفش های سهراب، حسرت امید و ترس فروغ را جایی دور از هیاهوی این خرابی ها پنهان کرده ام!

تا آنجا مسیری نیست! بهایش تمام "من" هایت است! خرجشان کنیم تا باطل نشده اند!

که بعد از آن، سرزمین حسرت ها را به ارث خواهیم برد...

دستم که نه، روحم را بگیر و با من بیا....

 

 

سهند

پنجشنبه؛ سوم بهمن ماه یکهزار و سیصد و نود و دو

۰۰:۵۲





تاريخ : پنجشنبه ۳ بهمن ۱۳٩٢ | ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

آدم ها!

در اصل توان تحمل خوشبختی را ندارند!

طالبش هستند، بی تردید!

اما همین که به آن برسند،

حرص و جوش میخورند و خواب چیزهای دیگری را می بینند!

 

-باغ گذر/مارگریت دوراس

-به مناسبت ۲۱دی ماه/تقویم شخصی





تاريخ : شنبه ٢۱ دی ۱۳٩٢ | ٢:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

آدمی در آغوش خدا غمی نداشت...

پیش خدا حسرت هیچ بیش و کمی نداشت!

دل از خدا برید و در زمین نشست...

صد بار عاشق شد و دلش شکست!

به هر طرف نگاه کرد راهش بسته بود!

یادش آمد...

یک روز دل خدا را شکسته بود...

بازگشت و گفت:

"ربّ اِنّی ظلمت نفسی فاغفرلی"

 

یه وقتایی چیزی کم نداریم، ولی تا دل نشکونیم آروم نمیگیریم...





تاريخ : چهارشنبه ٦ آذر ۱۳٩٢ | ٩:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

تلویزیون نشون میداد از طرف بانک میرن دم خونه ی طرف میگن ببخشید این ماشین آخرین سیستم دم در مال شماست؟

طرف میگه نه!

بعد یارو بانکیه با اشتیاق میگه: ولی از این به بعد مال شماست!

 

حالا اگه من برنده شم:

طرف: ببخشید این سمند دم در مال شماست؟

من: بله. چطور؟

طرف: دیگه نیست!

من: خنثی

سمند دم در: خنثی

ماشین آخرین سیستم تو تلویزیون: خنثی

بانک: نیشخند

 

 

شانس در این حداااا! نیشخند





تاريخ : جمعه ٢٤ آبان ۱۳٩٢ | ٤:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

The person who cares lot for others, is the one who needs more care than othres

The Person who makes others laugh and smile all the time, is the one holds lot of pain in heart

The person who tries to be a good friend to all, is the one who needs a best friend for own

The person who always smiles and says "I'm Fine" is the one who is broken at heart, But Still Strong Enough To Believe That At The End Everything is Going To Be Fine...!!

 

 





تاريخ : پنجشنبه ۱۸ مهر ۱۳٩٢ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

سرنوشت(یعنی پانوشت نیست): دیگه از دست اطلاعیه راحت میشین؟ فکر کردین!

 

زمانی که برگشتم به پرشین بلاگ واسه ساختن این وبلاگ، در وضعیتی قرار داشتم که از یک طرف وبلاگ شخصی (سابق) خودم رو به خاطر مسائل و مشکلات شخصی جوری کنار گذاشته بودم که تا الان پسوردشم نتونستم بگیرم، و دو تا از همکلاسیای عزیزم که الانم جزء نویسنده ها هستن قبل از من وبلاگی ساخته بودن با اختصاص عنوان به "کاربردیای 91"!

فکر نمیکردم بشه چیزی رو که توی ذهنم داشتم پیاده کنم! به خصوص اینکه وضعیت رفتاری و گفتاری توی وبلاگ اختصاصی انجمن شیمی چندان جالب به نظر نمیرسید!

تنها چیزی که باعث شد کلید بخوره این وبلاگ، امید به پشتیبانی و همکاری دوستانی بود که داشتم و دارم! و اعتقاد به اینکه اگه جایی درست، کاری درست، در زمان درستش و به نحوی مناسب انجام بشه، مخاطب های درست خودش رو پیدا میکنه!

علی رغم اعتماد به نفس زیادی (شاید ظاهرا زیاد) که داشتم هیچوقت فکر نمیکردم وبلاگ به جایی برسه که روزی آمار فعلی رو، اونم از جنس بازدید کننده حقیقی( و نه مجازی) ببینم و "جلسه نویسندگان" برگزار شه که انسان هایی با وقتی به مراتب ارزشمند تر از هرچیزی توی دنیا رو به حضور توی اون جلسه اختصاص بدن!

در این مسیر که شاید برچسب سخت بودنش رو بخاطر عدم کفایت و توانایی من بتونم بش بچسبونم، مشکلاتی بود که جدا از هرچیزی ارزش وبلاگ رو بالا میبرد! چرا که چیزی که توی ضربات خورد نشه همیشه پایه ای استوارتر داره! و در این بین، لحظاتی بودن که به نظر کار وبلاگ تموم شده به نظر میرسید، اما لطف دوستان سرمایه ی همیشگی از جنس بخشش و تحمل، به زنده بودنش کمک کرده!

اینکه چطور باید تشکر کنم، سوالی بی جواب میمونه چون که گفتن حرف دلم و درد دلم با کسانی که دور از گنجایش تخیلشان همیشه به عنوان یه خانواده ازشون یاد کردم، با ارزشترین هدیه ای بود که توان پرداختش رو داشتم!

در نهایت به عنوان یک قرارداد که بعدها جلوی هرگونه محکومیت با عنوان "دیدی وقتی مدیریت رو ازش گرفتن دیگه پست نذاشت؟(یا نزاشت)" رو بگیره، تصمیم گرفتم از این پس تلاش ناچیزم رو جایی بکوبم که کمتر صدای خودنمایی رو انعکاس بده، و بیشتر تمرینی باشه برای درمان "پرحرفی مزمن توی جمع"، سعی میکنم از این به بعد بیشتر به وبلاگ شخصیم برسم!

با این حال هیچوقت از نظرات تند من توی بخش نظرات پست های این وبلاگ در امان نخواهید بود! و اجازه میخوام از مدیریت وبلاگ و دوستان دیگه که سهمی کوچیک رو برای اطلاعیه های انجمنی بزارن تو همین وبلاگ!

به جای آرزوی موفقیت مصنوعی، درخواست کنار گذاشتن دلخوری ها و ناراحتی های گذشته رو چیزی مهم تر میبینم و میدونم روزی میرسه که خیلی هامون حسرت یه ثانیه کنار هم بودن رو به خاک تحویل میدیم، حسرتی به شکل دیدن لبخند کسانی که روزی دور هم توی یه انجمن خالی از امکانات و پر از انسان های بزرگ جمع شدن! حسرتی از جنس اینکه ای کاش به جای دیدن همین افراد توی عکس ها، دیدن اسمشون روی جلد کتاب ها، دیدنشون توی تلویزیون، میشد لحظه ای کنارشون نشست و "زنده" بود! حسرت عضوی از یک گروه که بی هیچ اغراقی خاص ترین های همسن خودشونن! و این رو نخواهیم فهمید هرگز، تا روزی که خاطرات دیگران اسمی از ما به میون بیاره!

و این رو نخواهیم فهمید هرگز...

 

علی نورآبادی رودباری

یازدهم مهرماه یک هزار و سیصد و نود و دو

پس از صدها پاک کردن و نوشتن!

از جنس آتش...

 






تاريخ : شنبه ۱۳ مهر ۱۳٩٢ | ٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

به قلبم میگویم:

شب ها خواب به چشم من نمی آید!

قلبم گفت:

از بس که خبر مرگت بعد از ظهرها میخوابی!

بیخودم ادای عاشقارو در نیار! خنثی

 

 

به مناسبت فرارسیدن ایام شنید جمله تکراری "شب زودتر بخواب واسه مهرماه خوابت تنظیم شه" از طرف پدر و مادرهای عزیزمون!

یکی نیست بگه خب آخه مادر من، پدر من؛ به نظرتون اگه من شبا خوابم میومد حتی یک صدم ثانیه هم تردید میکردم توی خوابیدن؟

پ.ن: البته بابام تا زمانی که فیلم جدید واسه دیدن داشته باشم؛ با هم بیداریم، به محض اینکه تموم بشه چراغا رو خاموش میکنه و اینجانب مجبور به عقب نشینی به سمت اتاقم میشم.

در پایان خسته نباشید عرض میکنم خدمت دوستانی که انتخاب واحد کردن، همانا که یک انتخاب واحد از دو تا کنکور استرس بیشتر و از 6 بار توی صف نون ایستادن اعصاب خوردیه بیشتری داره!





تاريخ : پنجشنبه ٢۱ شهریور ۱۳٩٢ | ٢:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

دوستی های این روزگار

چون بازرگانی شده است...

آن وقت بر دوستی شوند که حاجتی پدید آید

و مراعات این دوست فرو گذارند؛

چون بی نیازی پدید آید

 

-خطتون اعتباریه یا دائمی؟!

-میخوام ببینم از این کدهایی که میزنی اعتبارتونو چک میکنین دیدین یا نه؟

-دوستی ها هم از این کدا دارن!

- میدونم نمیدونستین!

-یه نگاه به داشته هاتون کنید!

-حالا پول به کنار! دیگه ارزش هم که نداره!

-استعداد! توانایی! موقعیت! وجه تمایز!

-یه سری دوستی ها اعتبارین!

-هرچند مدت این کدا رو بزنید به خودتون و بعضی از دوستاتون!

-میگی من بد فکر میکنم؟!

-نه یه نگاهی کن! یعنی نشده به خودت بیای ببینی همون رفاقت ها و دوستایی که فکر میکردی دائمین؛ تموم شدن؟!

-حالا بخند!

-حرف دله دیگه! چشمک

- میگی نه؟

- ناراحت نیستما!

-قدر رفاقت های واقعی رو بیشتر میدونم! 





تاريخ : پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳٩٢ | ٥:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

یه مدت نیستم.

خوشحال نباشید! تا برسم آبادان...

فوقش یک هفته و یا کمتر.

نظارت میزگرد ترجیحا با خانم سرخیلی و آقای نورعلیزاده باشه بهتره! هم بیشتر آنلاین هستن هم نماینده دو طرز فکر متفاوتن! البته اگه تعطیل نشه که فقط به شما بستگی داره.

یه دل نوشته از خودم در ادامه مطلب هست!

منتظر نظراتتون هستم. (تنها هدف مهم هر پست)

صبحتون بخیر.

 

پ.ن: شرمنده که دو تا پست پشت سر هم میزارم! دله دیگه! یا وراجی میکنه یا خفه میشه.





ادامه مطلب
تاريخ : یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳٩٢ | ٥:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

پروردگارا...

دوستانی دارم که روزگار فرصت دیدارشان را کمتر نصیبم میگرداند...

اما تو خود میدانی که یادشان در دلم جاوید است...

دوستانی که رسمشان معرفت...

کردارشان جلای روح...

و یادشان صفای دل است...

پس آنگاه که دست نیاز سوی تو بر می آورند،

پر کن دستانشان را از آنچه که در مرام خدایی توست...

 

 

برای دوستان، سبز...

نه آن قرمز که هرکسی در داستانش میگوید...

 

-تقدیم به دوستای خوبم کل دانشگاه شهید چمران اهواز فقط به خوبیای اونا خوبه!





تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ امرداد ۱۳٩٢ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

دلم میخواهد

زندگی ام را موقت بدهم

دست یک آدم دیگر

بگویم تو بازی کن تا من برگردم

نسوزیها....!

 

دیدی یه وقتایی دلت میگیره! بی هیچ چون و چرایی! انگار حوصلش نیست!

نگاه دور و برت میکنی میبینی هرچیزی که میخوای داری!

بعد نگاه میکنی میبینی نمیتونی! میدونی توی مسیر درست به هدفت ایستادی! ولی نمیتونی راه بیفتی!

همه چی داریا!

بعد شبا خوابت نمیبره! میپلکی توی آهنگ های قدیمی! هیچکدوم رو گوش نمیکنی بیشتر از یک دقیقه! میزنی میره بعدی!

فکر میکنی گرسنته! میخوری خوب نمیشه! فکر میکنی عاشقی، میبینی که اصلا خیلی عقب تر از این حرفایی! فکر میکنی خوشی کم داری، میبینی که زندگیت حسابی رو فرمه! فکر میکنی دلتنگی، بعد زور میزنی میبینی ده دقیقه بعد اصلا فراموش کردی! فکر میکنی عقب مونده ای، یه دفعه یادت میاد که چقدر زرنگ تر از اون احمقایی هستی که بت دروغ میگن!

خلاصه نمیخوابی!

روشن شدن هوا رو میبینی...

روشن شدن هوا... نفس عمیق! بدن دیگه تحمل بیداری رو نداره! کرکره ی مغز رو میکشی پایین... 

ولی یه جایی مینویسی! یه عکسی میگیری... یه کاری میکنی که یادت باشه!

آره یادت باشه.... یادت باشه همیشه! یادت باشه...

 






تاريخ : پنجشنبه ۱٠ امرداد ۱۳٩٢ | ٧:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

خدا

دستم را می کشد و می گوید:

"بمان! آفرین!"

و من که خوشی زده زیر دلم...

با دلخوری میگویم:

"بس است مهمانی...!"

 

 

نماز روزه هاتون قبول...

اونایی هم که نماز روزه ندارن روزهای قشنگ تابستونیشون بخیر

از روز دوشنبه پست هایی با عنوان "بیا بگو" با هدف فراهم آوردن مکانی مناسب برای نظرسنجی،بحث، گفتگو و تبادل نظر پیرامون مسائل مختلف مربوط به سیاست،فرهنگ و اخلاق،سنت، اصول و عقاید بوجود خواهد اومد!

شما لطف میکنید تا روز دوشنبه موضوع های موردنظرتون رو زیر همین پست اعلام میکنید تا به قید قرعه هر 4 روز یکبار یکی از موضوعات رو انتخاب کنیم و در موردش بحث کنیم!

قوانین شرکت در بحث بر پایه ی شعور،اخلاق و معرفت بوده، و مطمئنا با کسانی که با نظرات خود ثابت کنند از گنجینه های انسانی فوق الذکر برخوردار نیستند به شدت برخورد خواهد شد.

هرکسی هم که تمایل داره تا وظیفه نظارت و پاکسازی نظرات رو به عهده داشته باشه اعلام کنه!

پ.ن: دلتون واسه دانشگاه تنگ نشده؟





تاريخ : پنجشنبه ۳ امرداد ۱۳٩٢ | ٧:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

دلتنگ کسی شدی؟                   زنگ بزن!

میخوای کسی رو ببینی؟             دعوت کن!

میخوای بقیه درکت کنن؟              توضیح بده!

سوالی داری؟                            بپرس!

چیزی میخوای؟                          برو دنبالش!

از چیزی خوشت میاد؟                حفظش کن!

از چیزی خوشت نمیاد؟               ترکش کن!

کسی رو دوست داری؟               بهش بگو!

 

ما فقط یک بار زندگی میکنیم

سخت نگیر، ساده باش!

 

پ.ن: به سادگی من نخند! امتحان کن تا به دنیا بخندی!





تاريخ : سه‌شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٢ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()


یه دوست معمولی وقتی میاد خونت، مثل مهمون رفتار می کنه


یه دوست واقعی درِ یخچال رو باز می کنه و از خودش پذیرایی می کنه


یه دوست معمولی هرگز گریه تو رو ندیده


یه دوست واقعی شونه هاش از اشکای تو خیسه




یه دوست معمولی اسم کوچیک پدر و مادر تو رو نمی دونه


یه دوست واقعی اسم و شماره تلفن اونها رو تو دفترش داره



یه دوست معمولی یه دسته گل واسه مهمونیت میاره


یه دوست واقعی زودتر میاد تا تو آشپزی بهت کمک کنه و دیرتر می ره تا به کمکت همه جا رو جمع و جور کنه





یه دوست معمولی متنفره از این که وقتی رفته که بخوابه بهش تلفن کنی


یه دوست واقعی می پرسه چرا یه مدته طولانیه که زنگ نمی زنی؟



یه دوست معمولی ازت می خواد راجع به مشکلاتت باهاش حرف بزنی


یه دوست واقعی می خواد مشکلاتت رو حل کنه

یه دوست معمولی وقتی بینتون بحثی می شه دوستی رو تموم شده می دونه


یه دوست واقعی بعد از یه دعوا هم بهت زنگ می زنه



یه دوست معمولی همیشه ازت انتظار داره


یه دوست واقعی می خواد که تو همیشه رو کمکش حساب کن





تاريخ : دوشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٢ | ٧:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : Mp Alizadeh | نظرات ()

دلتنگی... یک حس کشنده شیرین است...

مثل لیسیدن عسل از لبه شکسته ی لیوان...

 

قانون قانونه! روز های جمعه مخصوصه دلتنگیه! حالا هرجا که میخوای و هرجور که میخوای بگذرونش! از اون روزاییه که میفهمی غیر از اینایی که تو چند قدمیت نشستن؛ دیگه کیا رو دوست داری پیشت باشن!

روز خوبیه... کشنده و شیرین...





تاريخ : جمعه ٧ تیر ۱۳٩٢ | ٩:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

مدتیست فکرم درد می کنید...

 

حتما سرطان حرف گرفته ام...

 

پ.ن: فکر که بزنه به سر نتیجش میشه شب بیدار موندن و پست ساعت شش صبح! به نظرتون؛ دنیا کوچیکه یا بزرگ؟





تاريخ : یکشنبه ٢٦ خرداد ۱۳٩٢ | ٥:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

عجب روزی بود امروز... لیاقتش بود! یه سالی مثل امسال لیاقت داشت یه روز پرمخاطره مثل امروز؛ بشه روز آخرش...

مثل تمام شب های دیگه ای از زندگیم که میدونستم فرداش روزیه که خاطره ها کلید میخورن؛ دیشبم نخوابیدم...

مثل شبی از سوم دبستان که واسه اولین بار میخواستم خودمو بزنم به مریضی که نرم مدرسه...

مثل شبی از پنجم دبستان که میدونستم فرداش ساعت 8 نتایج آزمون ورودی تیزهوشان راهنمایی میاد.

مثل شبی که فرداش اعزام میشدم سربازی...

مثل شبی که فرداش واسه اولین بار میومدم دانشگاه...

مثل شبی که میدونستم فرداش تمام رفاقت هفت ساله و پاکی و قداستش میره زیر سوال...

مثل دیشب...

امروز...





ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ٢٧ خرداد ۱۳٩٢ | ٧:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

گوش هایم را می گیرم...

چشمانم را میبندم...

و زبانم را گاز می گیرم...

ولی حریف افکارم نمیشوم...





تاريخ : سه‌شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٢ | ۸:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

این روزها...

همه ادعا دارند طعم خیانت را چشیده اند...

همه ادعا دارند که بدی را به چشم دیده اند...

همه ادعا دارند که تنهایی را کشیده اند...

پس...

پس کیست که این دنیا را به گند کشیده است؟!

 

و در این بین من بی ادعا ایستاده ام...

نه از پاکی و نه از تقصیر...

از ترس...

که میترسم از آدم هایی که عاشق نمیشوند...

اما راه عاشق کردن دیگران را خوب بلدند...





تاريخ : پنجشنبه ٢ خرداد ۱۳٩٢ | ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

هر چقدر شیشه ی عینکم رو تمیز تر میکنم...

دنیا رو کثیف تر میبینم...





تاريخ : دوشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٦:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

 زبانم بند آمده...حرف هایم را جویده جویده میزنم... ودیگران به پای سر به هوا بودن و ساده بودنم میگذارند....

میبینی نبودنت چه بلایی به سرم آورده؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

نگران بدهی هایم نباش...ماه هاست که زندگی  دارد طلبت را می ستاند...





تاريخ : جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : Mp Alizadeh | نظرات ()

گاهی در کمرکش تلاش؛ که هی نمی شود...

باید همه چیز را رها کرده بنشینی...

و در کمال بی تفاوتی...

فرو ریختن با شکوه آنچه ساختی را تماشا کنی...

و بعد هم به بهترین دوستت زنگ بزنی...

و وقتی نگران می پرسد که چرا اینطور شد؟؟

خونسرد بگویی: بی خیال؛ برویم کافه؟!





تاريخ : جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

دلتنگ که باشی...

آدم دیگری میشوی...

خشن تر... عصبی تر... کلافه تر و تلخ تر...

و جالبتر اینکه؛ با اطرافیان هم کاری نداری...

همه اش را نگه میداری و دقیقا سر کسی خالی میکنی، که دلتنگش هستی...

 

پ.ن: جمعه ها اصلا روز خوبی نیستن... دلگیرن... دلتنگی و تردید و شک و پشیمونی و هرچی حس بده با هم میاره... نمیدونم چرا یه روز حتما باید تعطیل باشه و بشه جمعه!





تاريخ : جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٢:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

بهترین لباسم، بیشتر عمرش را در کمد لباسم گذراند...

اینم نتیجه بهترین بودن...





تاريخ : جمعه ٢٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۳:٢٠ ‎ق.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

تو اصل به دنیا آمدی 

حیف که کپی از دنیا بری





تاريخ : پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۸:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : امین مکوند حسینی | نظرات ()

من همیشه یادم میره! یعنی شایدم یه کوچولو مراعات میکنم!

یادم میره به بعضی از دوستان غریبه که ادعای روشن فکری میکنن (البته تا زمانی که شکمشون خالی نیست) بگم که:

عزیزم... اون فیلمی که داری واسه ما بازی میکنی.... من خودم کارگردانشم!





تاريخ : پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

کاش میشد بچگی را زنده کرد...

کودکی شد و کودکانه گریه کرد...

شعر "قهر قهر تا قیامت" را سرود...

آن قیامت که دمی بیشتر نبود...

"فاصله" با کودکی هایمان چه کرد...

کاش میشد کودکانه خنده کرد...





تاريخ : پنجشنبه ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

و خداوند زن را نمک ندگی آفرید تا مرد را از گندیدگی نجات دهد. . .

././././././././././././././././././././././././././././././././././././././././././././././././././././././

مژده به آقایان : پژو ۴۰۵ بدون ایر بگ - بدون کمربندایمنی - آماده آتش سوزی بدون دلیل
دوگانه سوز و آماده انفجار- بهترین هدیه برای همسر دلبندتان در روز زن !!!

">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">">"

روز زن بهانه ای است برای تشکر از شما و من خیلی دوستتون دارم
و حاضرم همه دنیامو دو دستی تقدیمتون کنم . . .

این یکی مخاطب خاص داشت...

 





تاريخ : چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ٩:٥٦ ‎ق.ظ | نویسنده : امین مکوند حسینی | نظرات ()

سکوت کنم یا حرفمو بزنم؟

چقدر باید گذشت از حرفایی که میجویم و قورت میدیم؟

 






تاريخ : شنبه ٧ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

سلام بچه ها...احتمال اینکه من می مردم خیلی زیاد بود...

جریان چیه؟

هیچی،دیشب نه پریشب اصفهان زلزله اومد،لرزه ی چندانی نداشت ولی با این حال خیلی ترسیده بودم،مخصوصاً اون موقعی که آقام داشت وضو می گرفت و می گفت"بذار اگه مردیم لااقل با وضو باشیم"...مامانمو که دیگه نگو و نپرس،یه مفاتیح گرفته بود دستش به چه کلفتی و من دقیقاً مثل یه دونه کنه چسبیده بودم به مامانم و هر جایی که اون می رفت منم می رفتم دنبالش،درست عین این بچه ابتدایی ها.....یهو خواهرم بهم زنگ زد گفت:لی لی جونم!آجیو حلال کن...آقا نمی دونی چه مهربون شده بودا!!!..به خودم اومدم یه لحظه تمام وقایع زندگیم از جلو چشمام رد شد،حس اینکه "لیلا،تو ممکنه بمیری"بد جور منو وحشت زده کرده بود...گفتم خداجونم الهی قربونت برم غلط کردم ،ببخشید ...بغض داشت خفم می کرد...شاید اگه گریه نمی کردم،همون بغضه می شد عامل مرگم

حالا چی می خواستم بگم؟!میخواستم بگم حتماً واسه ی شما هم پیش اومده که توی موقعیتی قرار گرفتین و اون موقع گفتین: خدایا:غلط کردم...که همین جمله باعث میشه وقتی از اون موقعیت نجات پیدا کردی(به شرط اینکه آدم قدرشناس باشی)بشه یه تلنگر ،که رفتارتو عوض کنی و بشی یه آدم دیگه...اما نمی دونم چرا اکثر ما آدما باید حتماً گوشمالیمون بدند تا به خودمون بیایم؟!!

 

پ.ن:بچه ها به هر حال،حلال کنید...اگه یه وقت با پست هام،با نظرهام،با حرفام،با رفتارم و به هر دلیلی باعث رنجش شما شدم...حلال کنید...هر چی بوده از کله شقی بوده

یا علی





تاريخ : یکشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳٩٢ | ۱:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : لیلا نوری | نظرات ()

همین الآن یه مارمولک نسبتاً بزرگ(تقریباً 3" ) توی خونه دیده شد . علیرضا (همخونه ایه دیگه من و علی ) فریاد کشید :مممماااارررمممووولللککککک... یکی بیاد بکشش .

من بلند شدم و خواستم با وسایل معماری علیرضا مارمولک روبکشم که مانع شد.

رفتم دستمال کاغذی برداشتم تا بگیرمش که مارمولکه هی در میرفت .

در آخر علی در یک اقدام بسیار سریع و شجاعانه با یک قطعه نایلون مارمولک رو با مهارت هرچه تمام تر گرفت و پرت کرد بیرون .

خودمونیم واقعاً شجاعه ها...تعجبتعجبتعجبتشویقتشویقتشویقفرشتهفرشتهفرشته





تاريخ : شنبه ۳۱ فروردین ۱۳٩٢ | ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : امین مکوند حسینی | نظرات ()

اون روز که به دوستان گفتم اینترنت ملی بشه خیلی خوب میشه همشون ناراحت شدن! خب اینا که وضعیت منو نمیدونن! یعنی امکان نداره اینترنت باشه و من خونه نباشم...

در این حد!





تاريخ : دوشنبه ٥ فروردین ۱۳٩٢ | ٧:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

اینکه من الان دارم اخبار آلمانی نگاه میکنم معنیش این نیس که من خیلی آلمانی بلدم!
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.


معنیش اینه که کنترل در فاصله ی دومتری از من قرار داره در حالی که دست من حتی یه مترم نمیشه!خنثی





تاريخ : شنبه ۳ فروردین ۱۳٩٢ | ٢:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

خب! دیگه حتی اگه تا الان شک داشتیم که تعطیلیم ؛ بعد از تحویل سال که دیگه مطمئن شدیم!

من که عید یه اشتباه بزرگ مرتکب شدم! اول من میگم! بعدش شما میگید این روزاتون چجور میگذره!

بیاید ادامه مطلب!





ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ٢ فروردین ۱۳٩٢ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

و خداوند لعنت کند مهدی "همین مهدی" را که ....

قرار نبود تو این لحظات آخر پست عذرخواهی بزارم! پارسال همین موقع؛ هیچ چیز این شکلی نبود! سربازی یه شوخی به نظر میرسید، رفاقتا سر جاش بود و هنوز ایمان و اعتقادی به مهربونیای این دنیا داشتم!

اونی که عذرخواهی یاد داد فکر میکرد داره درست میکنه؛ اما خب هیچکس حساب نمیکنه یه روزی میرسه که باید به خاطر اشتباهات دیگران هم ازشون عذرخواهی کنم! (مثل دیشب که طرف ماشینو پارک کرده تو حلق ورودی ساختمون(با هزار و سیصد و هفتاد و دو تا آرم و علائم پارک ممنوع) اونوقت بش میگم شرمنده ها....)

تذکر: تا 24 ساعت آینده دستور پشتیبان گیری داریم؛ چون احتمالا میخوام سال جدید وبلاگ رو از اینجا ببرم بزارم رو وب سایت با دامنه ی "آی آر" یا "کام"! واسه همین لطفا هیچ پستی نزارید وگرنه دوباره از صفر درصد شروع میشه!

بیاین تو ادامه مطلب! واستون عیدی دارم! اگه کسی هم نیومد و نخوند بعدا عواقبش گریبانگیر خودشه و خبری از عیدی نیست! پایین منتظرم!





ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ٢٩ اسفند ۱۳٩۱ | ٢:٤۱ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()
در سال 1391 وقت های زیادی بودند که من اذیتتون کردم مزاحمتون شدم ناراحتتون کردم اعصابتونو خرد کردم بعضی وقتا پستای چرت و پرت گذاشتم . . . . . . .
اما امروز فقط می خوام بگم که
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
در سال 1392 بازم همین بساطه می خوام این کارها رو تکرار کنم حالا خود دانی!




تاريخ : دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

میگن چرا سه شنبه صبح نمیتونی زود بیای سر کلاس! راستیاتش نحوه ی بیدار شدن من اینجوریه! واسه همین دیر میرسم!





تاريخ : دوشنبه ٢۸ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

پست قبلیم رو با عنوان "گلگی از خودم" حذف کردم!

عذر خواهی میکنم بابت حرفایی که زدم (چون حتما به خیلیا برخورده) و سعی میکنم بریزم تو کار حرفای قشنگ و با مزه!لبخند اینجوری حال و هوای نوروزیمونم عوض میشه!

اگه دقت نکردین به اطلاعتون میرسونم که "جدول لیگ برتر فوتبال" واسه علاقه مندان اضافه شد به علاوه ی "ذکر ایام هفته" ؛ "ساعت" و لینک سرور آپلود عکس هاتون برای هر استفاده ای! چت روم هم حذف شد!

و یه خبر خوب اینکه از مرز 6600 تا بازدید گذشتیم! اونم مدیون حضور همه هستیم!

شخصا؛ بله تاکید میکنم شخصا (و باز هم شخصانیشخند) این روزای باقیمونده تا عید رو فرصت خوبی میدونم واسه بخشیدن ها! اگه تویی که داری میخونی (حتی با اینکه انکار میکنی) از من ناراحتی، ببخش دیگه خو! اینقدر سنگ دل نباش دیگه! بخند!

آفرین بخند!

نه دیگه! خجالت بکش!خنثی این چه طرز خندیدنه! نگاه قدتم کن!

ولی ببخش منو! باشه؟ یا واسه اولین بار هم که تو زندگیت شده (اولین بارها سختن، میدونم) بیا رک و پوست کنده بم بگو تا از دلت در بیارم!

ادای آدمای بزرگ هم در نیار! کودک درونت از دور معلومه!

منتظرت هستم!لبخند





تاريخ : شنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩۱ | ٢:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

اینم دومین پست امروزم... که بر خلاف اون یکی تلخ نیست...

یادمه بچه گی هام شوهر خاله ام همیشه می گفت: تو یه چیزی میشی ... تو یه چیزی میشی ... واقعا سق سیاهی داشت و چشم شوری که بعد از این همه سال هیچی نشدم ... همه ما آرزوهایی داشته ایم یا داریم که به آنها نرسیده ایم یا هرگز نخواهیم رسید.

بعضی وقت ها از بس که اوضاع بر وفق مراد نیست، خودمان را با چیزهایی پیش پا افتاده مقایسه می کنیم و ناراحتیم که چرا حداقل مثل آنها نشدیم. مثلا می گوییم قبض برق هم نشدیم، چند نفر از ما بترسن ... نمونه هایی از این دست را بخوانید...

 

- ویرگول هم نشدیم هر کی بهمون رسید مکث کنه!

- قره قوروتم نشدیم دهن همه رو آب بندازیم!

- موبایل هم نشدیم، روزی هزار بار نگامون کنی!

- پایان نامه هم نشدیم ازمون دفاع کنن!

- آهنگ هم نشدیم، دو نفر بهمون گوش کنن!

- مانیتور هم نشدیم ازمون چشم برندارن!

- کلاه هم نشدیم .....





ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ | ۸:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

مهدی...ناراحت هوای دلم خیلی ابری بود..
الان با خوندن پستت طوفانی شد دل شکستهوچون حرف دلم خیلی طولانی بودگفتم پست شه بهتر از نظره..
-----------------------------------------------------
یه بغضی گلومو گرفته که داره خفم میکنه..امروز وقتی از دانشگاه رفتیم میدونستم که روزای سختی در پیش دارم..اما فکر نمیکردم از امروز اونم با این شدت شروع شه..
چند روزی هست که به علی میگم تعطیلات امسال خیلی سخت میگذره..این هفته ی آخری که با هم گذروندیم (که خیلی خوب بود و به هم نزدیکتر شده بودیم) منو یاد کارای گروهی(تئاتر و...) که آخرش با بغض و گاهی اشک تموم میشد انداخت،اما با خودم میگفتم که اینجا دانشگاستو بهرحال جو نسبتا سردتر از جوهای گروهیه...
وقتیم که عصر با علی و امین رفتیم خونه ی علی بازم بیخیال بودم،اما وقتی رسیدیم خونه و همه شروع کردیم وسایلمونو جمع کردیم یهو دلم گرفتو بغض کردم...الان به اوجش رسیدو فهمیدم زیاد تفاوتی نمیکنه و باز اون حس لعنتی اومد سراغم.......
دلم برای همهههههههههه تنگه...
حتی تویی که بعد خوندن این متن میگی پارسا که اصلا منو نمیشناسه یا اصلا تو ذهنش نیستم،اشتباه نکن دلم واسه توهم تنگه...
کاش هرچه زودتر این تعطیلات تموم شه...
---------------------------------------------------------------
هیچوقت نویسنده ی خوبی نبودم پس ببخشید اگه بد بود و سرتون درد گرفت......

به یاد همتون هستمو دلم براتون تنگ میشه..

تقدیم به همتون [گل][گل][گل][گل][گل][گل]





تاريخ : پنجشنبه ٢٤ اسفند ۱۳٩۱ | ۱:٤٠ ‎ق.ظ | نویسنده : Mp Alizadeh | نظرات ()

امشب خیلی خوش گذشت!

الان میتونم بگم با اومدن به دانشگاه "دوست" پیدا کردم!

آدما رو میشه توی سفر شناخت! امشبم یه جور سفر بود! از نوع کوچیکش!

میخوام تشکر کنم از همشون! که حتما میان و میخونن!

گاهی وقتا شک میکردم! به اینکه اصلا تو دانشگاه قاطی (یا قاتی) نشم با بقیه دانشجو! خب گاهی به صلاح خودمونه! (میگن دوری و دوستی)

اما اعتراف میکنم! بله اعتراف میکنم تا به اینجاش دانشجو بودن و تمام مسائل مربوط بش، چه خوشی ها و چه ناراحتی ها؛ قشنگ ترین لحظات عمرم بوده... شاید خاص ترین...





تاريخ : پنجشنبه ۱٧ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()


وقتی که قلب‌هایمان‌ کوچک‌تر از غصه‌هایمان‌ میشود،
وقتی نمیتوانیم‌
اشک هایمان ‌را پشت‌ پلک‌هایمان‌ مخفی کنیم‌
و
بغض هایمان‌پشت‌ سر هم‌ میشکند ...





ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : سمانه نوری | نظرات ()

مادرم مرا ببخش..

اگر روزی بی حوصله بودم...

اگر روزی بی اعتنایی کردم...

 

بد اخلاقی هایم را جدی نگیر..که من بدون تو هیچم...

 

به احترام همه ی مادرای گل که وجودشون آرامشه و بدون اونا زندگی بی معنیقلب





تاريخ : چهارشنبه ۱٦ اسفند ۱۳٩۱ | ٩:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : Mp Alizadeh | نظرات ()

اگر غرور نبود....

چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند...

و ما کلام محبت را در نگاه های گهگاه جستجو نمی کردیم...





تاريخ : سه‌شنبه ۱٥ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

تا حالا یه سری کارا بوده که انجام ندادم!

یکیش اعتراف به وابستگی بوده! دلیل ساده ای داره! میگن زندگی نگاه میکنه ببینی به چی و کی و کجا وابسته شدی تا بگیرتش ازت! اصولا خیلی حرفه ایه تو کارش!

بگذریم! اینجور که معلومه زندگی هیچ واسش مهم نیست چیو میگیره! واسه همین میخوام اعتراف کنم! اعتراف به وابستگی!

روزی که پام رو گذاشتم تو دانشگاه (هنوز لباس ارتش تنم بود) اون یکم احساس بدی رو که داشتم ازم گرفت! گرفت و تبدیلش کرد به نفرت! نفرت از دانشگاه!

دیدن همکلاسی هام و صحبت باشون بدترش کرد! نه اینکه از اونا باشه! از خودم بود! یه چیز دیگه می خواستم!

اواسط آبان اومدم کلاس! تازه اجازه پیدا کرده بودم که نفس بکشم بعد از حدود 4 ماه سربازی! هیچی فرق نکرد! رفتار همکلاسی هام داشت سیرم میکرد! دیدن کارنامه نهایی سنجش فرصت فرار بود! به کجا؟ شاید فرار کردن از خودم میتونست بدترین تصمیم باشه!

و اما الان! نمیدونم چی شد! عادت؟ اجبار؟ امید به آینده؟ قناعت؟

هرچی فکر میکنم میبینم هیچ کدوم از اینا نیست! من وابسته شدم!

آره وابسته شدم! به دانشگاه! به دانشکده! به گروه شیمی! به کلاسا! به بوی تند آزمایشگاه! از اینا تندتر؛ همکلاسی هام! به سلف! به انجمن! به مسیر!

حتی به دیدن تمام اونایی که مرز انسانیت و حیوانیت رو مشخص کردن!

اشتباه نکن! آره تویی که میخونی! این یه پست غمگین نیست! از اون پستایی نیست که بوی مرگ میدن! الان ساعت سه نیمه شبه! آهنگ تو گوشمه و یکی از همسترام (میشا) بم زل زده و همه چی سر جاشه و جز یه دلتنگی واسه دانشگاه!

اگه نمیفهمی چی گفتم همین الان بچرخون سمت پایینو برو سمت بقیه پستا! اینجور درس سکوت رو یاد میگیرم!

و اگه فهمیدی چی گفتم بنویس از خودت! حتی اگه نفرته! اینجوری حداقلش میفهمم درس زبان رو یاد گرفتم! زبان احساس!

پ.ن: مهدی، جان خودم (که مسلما خیلی عزیزه) اگه بیای و مسخره کنی شنبه موقع ورود به کلاس شیمی یه "یوری مرمری" حوالت میدم که نمره چشات بره رو نه ممیز هفتاد و پنج صدم!





تاريخ : پنجشنبه ۱٠ اسفند ۱۳٩۱ | ٢:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

اعتراف میکنم از اونایی که سر کلاس وقتی یه سوال برام پیش میاد و از استاد میپرسم بر میگردن یه نگاه عاقل اندر سفیه میندازن متنفرم!

پ.ن: بله متنفرم!

 

متمم اعتراف: از اونایی هم که واسه عزیز کردن خودشون دوست و رفیقاشونو یه جا با اسرارشون میفروشن متنفرم!





تاريخ : جمعه ٤ اسفند ۱۳٩۱ | ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

بهروز ایده جالبی داشت تو پست قبلیش!

منم میخوام تشکر کنم از یه کسایی! یه کسایی که وجودشون تو دانشگاه باعث شد بمونم!

اگه اسم میارم همونجور میارم که خودشون همیشه میارن:

از امین تشکر میکنم که هرچی بش میپرونم هیچی نمیگه!

از پارسا واسه اینکه اونقدر باش راحتم که بیشتر شبیه اونیم که هستم!

از صادق واسه یکرنگیش!

از فرشید واسه بی تکبر بودنش!

از بهروز واسه راحت بودنش!

از مهدی واسه پایه بودنش!

از میگ میگ بخاطر با جنبه بودنش!

از آمیس بخاطر جمله "ما بتون اعتماد داریم" سر جریان شماره ها!

از آبرنگ بخاطر اینکه کسی رو جلوی خودش مسخره نکرد!

از خانم رضایی که تو انجمن فرصت اثبات اعتماد داد!

از خانم نوری که اطلاعاتش رو با ما سهیم شد!

و از تمام اونایی که حضورشون ثابت کرده خیلی رفاقتارو میشه ساعت 9 گذاشت دم در!

و از تمام اونایی که یا جا افتادن یا شما نمیشناسینشون!

و از تویی که میخونی و میخونی و حداقل یه چیزی میگی!لبخند





تاريخ : سه‌شنبه ۱ اسفند ۱۳٩۱ | ٥:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

آشنای قدیمی سلام!

نمیدونم چم شده! الان یه مدته درگیر یه سری مسائل قانونی شدم... اونم با کی؟ با دوست و همشهری و هم کلاس و هم خونه ی 7 سالم.... کسی که اسمش قسم بود و حرفش حقیقت محض و کاربردی!!!

بگذریم! قبلا زیاد با مشکلات بدنسازی کردیم... اما این یکی....کلا دنیا رو بی حساب کرده!

شاید اصلا ربطی نداشته باشه! یعنی ممکنه؟

اصلا چجور بگم؟! یجوری شدم! تا همین یه هفته پیش واسه دانشگاه و دیدن استادا همکلاسیام و انجمن و بچه هاش لحظه شماری میکردم... الان اصلا میلی ندارم!

کسی که خانواده میزد تو سرش که یکم بخواب و لاغریت ماله کم خوابیه الان باید به زور بیدارش کنن!

بازی کامپیوتری؟! حال نمیده! آهنگ؟ دیگه چقدر؟ فیلم؟! اصلا!

بیرون رفتن؟! جواب نداد! درس خوندن؟ نفهمیدم چی نوشته!

دلتنگم! دلتنگ روزایی که گذشت و ای کاش بهتر میگذشت... دلتنگ خودم...

آشنای قدیمی خداحافظ!





تاريخ : پنجشنبه ٢٦ بهمن ۱۳٩۱ | ٥:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()

خودم شروع میکنم!

اعتراف میکنم که از بوی بنزین؛ خاک نم خورده ، پاک کن های فانتزی و بوی جوجه عید خوشم میاد!

تا قبل از رفتن به سربازی اولین برداشت دیگران از من یه آدم مغرور و خودخواه بوده و به شدت جاه طلب!

از موز خوشم نمیاد (شاید چون سیر تکاملیم ربطیبه میمون نداره و داروین حرف مفت زده)

عاشق خیار و گوجه و لیمو هستم (بی کلاسه آره؟)

از فوتبال بدم میاد! و به ندرت بازی کردم اونم با دوستای خیلی صمیمیم!

این شروعش بود! حرکت بعدی با شماست! جک نگفتم! راست بود!





تاريخ : سه‌شنبه ۱٧ بهمن ۱۳٩۱ | ٩:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : علی نورآبادی رودباری | نظرات ()
.: Weblog Themes By BlackSkin :.